آن گاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم . او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد . ديگ غذا ، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند ... ولي در آن جا همه شاد و سير بودند .
آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آن که همه چيزشان يکسان است ؟ خداوند تبسمي کرد و گفت : خيلي ساده است ، در اين جا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند . هر کسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد ، چون ايمان دارد کسي هست که در دهانش غذايي بگذارد
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!؟؟؟
وقتی حقیقت زندگی
مانع نقشه های تو می شود
آرزو می کنی که روزگار بهتری از راه برسد
و زندگی آسان تری!
بیش از آرزو امیدوارم به این درک برسی
که تنها تو می توانی خود و زندگی ات را دگرگون کنی!
بهترین لحظه اینک است!
شروع کنید واسه یک اقدام پرقدرت!
گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟
گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود
. گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟
گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟
گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو بازگفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .
گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
آره عزیزم اینو بدونیم که همیشه خدا بندگانشا دوست داره همیشه خدا را سپاسگذار و از بخاطر نعمتهایی که
بهمون داده شکر کنیم حتی در سخت ترین شرایط بازم شکر گذار باشیم
دوستی فصل قشنگی است پر از لاله سرخ
دوستی قدرت تلفیق شعورمن و توست
دوستی حس عجیبی است میان پر و آب
رنگ آن مثل خداست
مردم شهر رفاقت دل آبی دارند
و در این شهر همه می خندند.
آدمها مثل یک کتاب میمونن...که تا وقتی تموم نشن واسه دیگران جذابن پس سعی کن خودتو جلوی دیگران تند تند ورق نزنی تا زود تموم بشی !.. چون اگه تموم بشی مطمئنن میرن سراغ یه کتاب دیگه!....
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیر شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
ومن در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو در یای ترینی آبی و آرام و بی پایان
ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
ومن در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
ومن تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوترها
ومن هم یک کبوترتشنه باران در مانم
بمان امشب کنار لحظه های بیقرار من
ببین با تو چه رویای ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گل هایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانت
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل میدهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنهاترین نیلوفر رو به گاستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد
که تو یکشب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر ار آرامش دریاست
من امشب قسم خوردم ترا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پرغوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم..
walk with me in love
عاشقانه همراه من گام بردار
Talk to me
about what you cannot say to others
به من از آن بگو
كه توان گفتنتش را به ديگري نداري
Laugh with me
even when you feel silly
بامن بخند
حتي آنگاه كه احساس حماقت ميكني
Cry with me
when you are most upset
بامن گريه كن
آنگاه كه در اوج پريشاني هستي
Share with me
all the beautiful things in life
تمام زيباييهاي زندگي را بامن شريك باش
Fight with me
against all the ugly things in life
در كنار من
با تمام زشتي هاي زندگي ستيز كن
Create with me
dreams to follow
با من
روياهايي را بيافرين تا به دنبال آنها برويم
Have fun with me
in whatever we do
در شادي هرچه ميكنم شريك باش
Work with me towards common goals
براي رسيدن به آرزوهامان
ياري ام كن
Dance with me
to the rhythm of our love
با آهنگ عشقمان با من برقص
Walk with me throughout life
بيا درسراسر زندگي در كنار هم گام برداريم
Let us hug each other
at every step in our journey
forever
in love
بيا تا ابد در هرقدم
از اين سفر يكديگر را
عاشقانه در آغوش گيريم
خداي مهربانم :
كمكم كن تا با تو عهـــــــدي ببندم ،استوار
توان تعهدي را بر من ببخش ماندگار ؛
از تــــو كمــــــك مي خواهـــــــــم
از تو پيش از هر چـيــز تــــــو را مي خواهم
از تو ، ايمــــاني ناگسستني و بـــاوري استوار را ،
در بهترين و بدتـــــرين شرايط ؛ توكل به تو را ،
شكيبايي متين ؛ در اوج بــي تــابي و بــي قـــراري را ،
در صعب ترين شرايط ، سهل تــرين آرامش را مي خــواهم .
براي يافتــــن راه درست از تــــو يــــاري مي خــواهم .
كمكم كن راضي باشم بــه هـر آن چه تـو بـرايم مي خــواهي ،
كـــه هــر آن چه تــوخـــواهــي خيــــر مطلــق است .
تنها اگر تو بخواهي هر اتفاق دشواري نيز پر از تضمين سعادت است .
اكنون به لطف خود بــه من جرات خواستنش را عـــطا كــردي
بيش از قبل يـــاريم كــن كه رضـا بــاشم بــه آن چه تو بخواهي ،
نه آن چه گمان ميكنم خيــــــر است و مــن مي خواهم .
پروردگارا:
تو خود خير واقع را بر من بنما و راهش بر من بگشا .
آميــــــــن
جنبش واژه زیست
پشت کاجستان برف
برف یک دسته کلاغ
جاده یعنی غربت
باد آواز مسافر و کمی میل به خواب
شاخ پیچک و رسیدن و حیاط
من و دلتنگ و این شیشه خیس
می نویسم و فضا
می نویسم و دو دیوار و چندین گنجشک
یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.
زندگی یعنی :یک سار پرید .
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست:مثلا این خورشید
کودک پس فردا
کفتر آن هفته
یک نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است.
و هنوز آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند.
قطرها در جریان
برف بر دوش سکوت
وزمان روی ستون فقرات گل یاس![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
... آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود....
نمی گم خطا نکردم من که ادعا نکردم
همه گفتن بی وفایی من که اعتنا نکردم
عازم سفر شدی تو من دلم می خواست بمونی
واسه موندن تو اما بخدا دعا نکردم
واسه تو کلی نوشتم که یه جوری مبتلا شی
تقصیر منه که آخر تورامبتلا نکردم
توی کوچه رفاقت یه سلام جواب ندادم
تو دلم اون و با کسی آشنا نکردم
می دونم دوسم نداری حتی قد یه قناری
اما عاشقم هنوزم بدون اشتباه نکردم
ما جایی قرار نذاشتیم جز تو کوچه های رویا
این دفعه تو اومدی من به قرار وفا نکردم
زیردین ناز چشمات عمریه دارم می سوزم
تا خاکستری نشه دل دینمو ادا نکردم
اومدن واسه نصیحت به بهانه یه صحبت
عمرشون کلی تلف شدچون تو را رها نکردم
راه آسمون که بسته س گرچه قلبامون شکسته س
تا به حال انقدرخدارواینجوری صدا نکردم
تو من و گذاشتی رفتی خواستی من دیوونه تر شم
باورت نمی شه شاید آخه جون فدا نکردم
نامه های عاشقونه بانشونه بی نشونه
اما از کسای دیگه س پس اونارو وا نکردم
یادته عکست و دادی بذارم تو قاب قلبم
بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نگاه نکردم
تو از اون روزی که رفتی نه تو رفتی که ببینی
تا قیامت هم تو رو من از خودم جدانکردم
لحظات شادی خداراستایش کن.
لحظات سختی خداراجستجو کن.
لحظات آرامش خدارا مناجات کن.
لحظات دردآوز به خدا اطمینان کن.
وتمام لحظات خدارا شکر کن.
یک شاخه گل سفید تقدیم تو باد رقصیدن شاخه بید تقدیم تو باد تنها دل ساده ای است دارایی من آن هم شب عید تقدیم تو باد
بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
بزن تار و بزن تار
بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار
بزن تار و بزن تار
برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم
برای تو برای من برای هر کی مثل ما
داره میخونه غمگینم ...
....
اگه به زور روزگار از زندگیت میرم کنار
میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن و پای خاطر خواهیم بذار
خیال نکن این خواستمه این اونه که می خواستم
به قبله محمدی اینه که حرف راستمه
می خواهی واست همین وسط داد بزنم با تار زلفات دلما دار بزنم
پیش همه خلق خدا زاربزنم گریه کنون سر توی دیوار بزنم
بعد یه عمر آزگار یه عاشقی تو روزگار
از عشق تونست که بگذره بدون باختن تو غبار
اگه به زور روزگار از زندگیت میرم کنار
میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
می خواهی واست همین وسط داد بزنم با تار زلفات دلما دار بزنم
پیش همه خلق خدا زاربزنم گریه کنون سر توی دیوار بزنم
بعد یه عمر آزگار یه عاشقی تو روزگار
از عشق تونست که بگذره بدون باختن تو غبار
حضرت محمد ابن عبد الله (ص) و هفته وحدت
بر عموم مسلمانان جهان و ملت بزرگ ايران اسلامي مبارک باد
سالي خوب و زيبا ، پر از نشاط و شادي ، براي همه مسلمانان در سراسر گيتي آرزو منديم
هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای جشمانت
بگو چه وقت دلم را زیاد خواهی برد؟
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
دلم مسافر تنهای شهر شب بوهاست
که مانده ام در عطش کوچه های چشمانت
تمام آینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی دریا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی آیی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام اکنون
به انتهای خود و به ابتدای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن .پاییز
تو و نیامدن وعشوه های چشمانت
خدا کند که بدانی چقدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعای چشمانت.
تقدیم به آن که دارمش دوست و به آن که قلبم از اوست اگر مهتاب از تب بر کند پوست جدا هرگز نگردد یادم از دوست

