تبليغاتX
عطر یاس

خدايا مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده --- بگذار هر جا تنفر است بذر عشق بکارم .هر جا غم

 

حاکم است شادي نثار کنم و هر جا ياس است اميد هر جا شک حاکم است ايمان و هر جا آزردگيست

 

ببخشايم -- چون در بخشیدن است که بخشيده مي شوي و در مردن است که حيات ابدي ميابيم

+ نوشته شده توسط غریب آشنا در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:19 |

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن*

 هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن*

 حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن

 

+ نوشته شده توسط غریب آشنا در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:13 |
مهدی از حجر خود خون بر دل ما میکنی

تا به کی ما را به اینصورت تماشا میکنی

ما به امید وصال روی ماهت زنده ایم

یوسف زهرا چرا امروز و فردا می کنی

شب جمعه دعای فرج فراموش نشود

+ نوشته شده توسط غریب آشنا در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:24 |
آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد
+ نوشته شده توسط غریب آشنا در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:30 |
دوستی فصل قشنگی است پر از لاله سرخ

دوستی قدرت تلفیق شعورمن و توست

دوستی حس عجیبی است میان پر و آب

رنگ آن مثل خداست

مردم شهر رفاقت دل آبی دارند

و در این شهر همه می خندند.

+ نوشته شده توسط غریب آشنا در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:59 |

۲ چیز همیشه به یادت باشه

۱.بخند به روی دنیا دنیا به روت بخنده بزار که رنج و قصه بار سفر ببند تو تنها نیستی خدا یارته 

اگه گفتید دومیش چیه جایزه داری؟؟

+ نوشته شده توسط غریب آشنا در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:33 |

 

 

شقایق به خنده گفت: نه بیمارم، نه تب دارم اگر سرخم چنین آتش حدیث دیگری دارم.

 گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی!

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

 و من بی تاب و خکیده تنم در آتش می سوخت ،

 ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدا بود

 ز آنچه زیر لب می گفت ، شنیدم سخت شیدا بود .

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود

 اما طبیبان گفته بودنش اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم ،

 بگیرند ریشه اش را و بسوزانند ، شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد ،

 چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 و یکدم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من

 بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد

 و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم

 و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد

 پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

 و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد؟

 در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست

 اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست

 و از این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما !!!

 نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم

و حالا من تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد

 دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد

آنگاه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

 نشست و سینه را با سنگ خارایی

 زهم بشکافت زهم بشکافت اما!

 آه صدای قلب او گویی جهان را زیرورو می کرد

 و آسمان را پشت ورو می کرد

 و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

 نمی دانم چه می گویم ،

 به جای آب خونش را به من داد

 و بر لب فریاد بمان ای گل که تک تاج سرم هستی

 دوای دلبرم هستی

 بمان ای گل

 و من ماندم نشان عشق و شیدایی

 و با این رنگ و زیبایی

 و نام من شقایق شد

 گل همیشه عاشق شد

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط غریب آشنا در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:32 |

 

از او آغاز کن وقتی که تنهای تنها می شوی ؛ وقتی که دوستانت ، آنها که نیازمند یاریشان هستی ، درست در حساسترین نقطه رهایت می کنند ؛ وقتی در دست همان کسانی که پشتوانه و پشتگرمی محسوبشان می کردی ، خنجری می بینی ، وقتی زیر سنگی که به استواریش سوگند می خوردی و تکیه گاهش می شمردی ، ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است ، وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی را می رباید و لجن متعفن خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد ، وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد ، تنها یک امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد ، او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و روی زشتی های تو پرده اغماض می افکند ... ا

گر بدانی که محبت و اشتباه او به تو چقدر است بند بند تنت از هم می گسلد ...

حتما" دانسته ای او کیست!!!

پس چرا در انتها به او برسی ، در حالی که می توانی از او آغاز کنی ؟

پس ، بیش و پیش از همه خدا را دوست بگیر.

 

+ نوشته شده توسط غریب آشنا در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:27 |

یه چیزی می خواستم بگم همیشه شکر گذار خدا باشید

پناهم باش. عشقم باش. خدایم باش.

میخوام فقط عشق تو توی قلبم باشه.

فقط تو رو دوست داشته باشم .

چون میدونم جواب اعتمادم رو میدی ٬

دلمو نمی شکنی

 و...دوستم داری...باشه..قبول....منم دوستت دارم...خیلی زیاد....بیشتر از همیشه. فقط از من خسته نشو...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط غریب آشنا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:23 |

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً

 

وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

+ نوشته شده توسط غریب آشنا در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:18 |

 

شب آمد, غصه هم با او,ولی من باز تنهایم
تو رفتی,خنده هم رفته, گل خوشخند زیبایم
جوابم را ندادی تا بدانم دوستم داری
بدون تو همه در بند افسوس و دریغایم
دلم را با خودت بردی, ولی هرگز ندانستی
که من بی بودن تو, بی سرو بی دست و بی پایم
سحر گاه وداع تو , دعا کردم که بر گردی
شب آمد, غصه هم با او,ولی من باز تنهایم
+ نوشته شده توسط غریب آشنا در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:12 |

.........وبیامرز گناهانم زیرا تو حکم دادی ببندگانت برای پرستشت

و دستور دادی آنها را بدعا بدرگاهت و ضامن اجابت آن شدی

خدایا رو به تو داشتم و بسویت خدایا دست برداشتم

به عزت خودت دعایم مستجاب کن .

وبرسانم بآرمانم و مبر از فضل خود امیدم

وکفایت کن از من شر جن و انس را از دشمنانم

ای زود رضایت بیامرز برای کسی که ندارد جز دعا

زیرا تو فعالی هر چه خواهی

ای آنکه نامش دوا و ذکرش شفا وطاعتش توانگریست .

رحم کن بر کسی که سرمایه اش امید وساز و برگش گریه است

ای نعمت ریز ای نقمت

دور کن ای نور هراسندگان در تاریکی دانای نیاموخته

رحمت فرست بر محمد وآل محمد

و بکن با من آنچه که اهل آنی و رحمت کند خدا بر رسولش وامامان با برکت از آل ودرود فراوان فرستد.

+ نوشته شده توسط غریب آشنا در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:52 |

گوش کن ،

       دورترین مرغ جهان میخواند

گوش کن،

جاده صدا می کند از دور قدم های تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان،کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که

                  پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را

مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند

پارسایی ست در آنجا،

که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است!

 

+ نوشته شده توسط غریب آشنا در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:36 |