آستان دل را که به حریم کبریایی او می دهی،چه زیبا از خود بی خود می شوی و چه عاشقانه چشم در چشم او بال پریدن می گشایی.
برای تمام مشتاقان و مریدان مهربانی ،امام رضا (ع) سمبل تمام مهربانی هاست .وقتی کنار او هستی زمان دیگر معنایی ندارد و خود و خویشتن در زلال آسمانی او غرق می شود .
همه ی ما با صدای نقاره خانه ی او آهنگ تپش های دل را تنظیم می کنیم ، با پرواز کبوتران رنگارنگ حرمش دل ِ گرفتار را از بند رها می کنیم و به دست او می دهیم.دیگر فرق نمی کند که چه کسی هستی ؟ ترکی یا فارس، بلوچی یا لر،ایرانی هستی یا زائری از دیار سالار شهیدان کربلا یا از دوردستهایی ، شیعه هستی یا سنّی،مسلمانی یا غیر مسلمان ، هر چه که هستی فقط سراپا حضوری و خشوع؛مگر می سود بر آستان ضامن آهو با کبر و غرور وارد شد ؟ هر که هستی و از هر جا که می رسی به مشهد که نرسیده بند دل از بندت جدا می شود .شاگرد راننده ی اتوبوس همین که گنبد زرد رضا (ع) را می بیند ندا می دهد و تو عاشقانه تر از همیشه صلوات می فرستی ،جلبان می گوید :وارد حریم پروازی شهر مقدس مشهد شده ایم و هنوز هواپیما به زمین ننشسته اشکهایت به قصد غربت و عقده گشایی فرو می ریزد و آنگاه که در راهروی قطار چشمت به بارگاه مور آقا می افتد تا چشمت کار می کند به تماشا خیره می شود ، تا آنجا که پیچ های موازی راه تصویر حرم را از تو میگیرد ، اما ... تو دیگر دل را برده ای و در قافله ی عاشقان ثبت نام شده ای.به ایستگاه که می رسی دیگر از آن خود نیستی، شوق وصف ناشدنی در دل داری ، گویی مادری طفل گم کرده بیش از هر چیز شوق حضور داری وعقده گشایی سالهای نبوده و روزهای ندیده ، اگر مجاوری دلتنگی دوری تو را به حرم می کشاند و اگر مسافری آرزوی دیدار و چشم نوازی منورانه ی رضای عاشقان تو را مست کرده است .خود را به دست امواج می سپاری و چشم که می گشایی می بینی به نزدیک حرم رسیده ای، وای، وای ... تمام وجودت را لرزشی عاشقانه گرفته است ، از بازرسی که می گذری می ایستی ، دست بر سینه می زنی ... یا غریب الغربا، یا ضامن آهو ، یا معین الضعفا ... اشکها پهنه ی صورتت را گرفته و از پشت پلکهای خیس تو بارگاه ثامن الحجج بیشتر از همیشه می درخشد . آرام ارام و با کمال تواضع به پیش می روی ،دلت نمی خواهد دست از سینه برداری ... از بس که عاشقی و نیازمند عنایت آقا . گروهی را می بینی که پرچم بزرگی دارند و پشت این پرچم همه سرود واحدی را می خوانند " ... رضا رضا رضا رضا ، ... دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی ..." جوان و پیر و کودک این گروه همه قبل از آنکه فکرش را بکنی بغضشان ترکیده و مویسقی آنها با بیانی پر از گریه به سوی عنایت مولا فرستاده می شود . آذربایجانی هستند و مداحشان با بیانی عاشقانه و واقعی امام رضا را صدا می زند.آنطرف تر زن و مرد جوانی را می بینی که با روی گشاده وارد حرم شده ند ... درست است، تازه عروس و داماد هستند و برای تحکیم ریسمان عشق زمینی خود به آستان صاحبدلان عشاق آسمانی آمده اند تا او را امین مهر خود گردانند و به قول خودشان ماه عسل را در مشهد سپری کنند.
کفترهای سقاخانه ی حرم همه جا هستند و صدای بال زدنهای پیاپی آنها بهتر از هر آهنگ و سرودی گوشهایت را می نوازد ، به کنار سقاخانه می روی و با جرعه ای آب دل خسته ات را صفایی می بخشی ... دوباره چشم می گشایی و خودت را در کنار پنجره ی فولاد می بینی ... وای که این پنجره ی فولاد چه ها که نکرده است ، کافیست سری به دفتر روابط عمومی آستان قدس بزنی تا لیست بلند بالایی از شفا یافتگان را در مقابلت قرار دهند .کودک 6 ساله ای که 6 است بیماری قلبی دارد و اکنون ندارد، کور مادر زادی که امروز بینا شده است ، دردهای مزمنی که دیگر وجود ندارد وتا دلت بخواهد بیمار سرطانی و از هر نوع آن که فکر بکنی با دم مسیحایی اما رضا (ع) شفا یافته اند .قربان کرامتش که از پارتی بازی هم در مرامش خبری نیست . خوب که دقت می کنی به چند اسم خارجی و غیر مسلمان بر می خوری که آقا دست عنایت به سر آنها نیز کشیده است و شفا یافتن همان و مسلمان شدن نیز همان ... اگر سالهای دورتر را به یاد بیاوری ، کنار همین پبجره ی فولاد چه رشید مردانی اجازه نامه ی پدر و مادر خود را از آقا گرفتند و رفتند و شهید عشق شدند و برگشتند . چند زائر خارجی را نیز به چشم خود می بینی ، یکی عرب است دیگری از رنگ پوستش معلوم است که اروپاییست و سومی نیز آفریقاییست و چه جالب اینکه هر سه ندانسته و با فاصله ای کم از یکدیگر ، هر کدام به گونه ای عاشقانه پنجره ی فولاد را می نگرند و اشک می ریزند ، آری اینجا حریم مهرورزی است . اینجا مشهد است ، شهر آفتاب، بارگاه زیارت و حضور ، اینجا به قول مجری رادیو پایتخت دلهاست وصاحب خانه کسی را ناامید بر نمی گرداند .اینجا سرشار از قرار و آرامش و نور و حضور است ، گویی قطره ای هستی از دریایی که وجه اشتراک همه ی آنها عشق است ، عشق به پا بوسی آستان مقدس آقا امام رضا . پای آبنماهای بزرگ هر صبح که می روی دلت نمی آید که دستی بر آب نزنی و جانی صفا ندهی ، پیر زنی را می بینی که از جنوب آمده و می گوید برای اولین بار است که به مشهد آمده است ، آنقدر دلش برای زیارت آقا پر می زند که نگو و نپرس . با همان حالت دوست داشتنی مادر بزرگها سخن می گوید ،شیرین و ساده و خودمانی ، هنگام صحبت چشم از گنبد بر نمی دارد.میگوید به پابوس امام رضا (ع) که رسیدم و به آرزویم رسیدم ، همینجا از آقا می خوهم که سفر مکه و کربلایم را هم جور کند ، بعد از این دیگر هیچ آرزویی ندارم ... بر می خیزی و به سمت کفش داری می روی ، چه خوش برخورد و با صفا هستند کفشداران حرم امام هشتم (ع) و چه بسیار کسانی آرزوی کفشداری او را دارند . پلاک امانت کفشهایت را می گیری و وارد می شوی ، خدمان بارگاه برای نظم بارگاه تلاش می کنند و دائما و با فاصله می گویند ... برادران از راست ... برادر وسط راه نایست... خواهرم حرکت کنید ... دستت را روی قلبت می گذاری ، تپشها بیشتر و بیشتر می شود. در فاصله هایی کمتر از یک دقیقه یک از زوار با ندایی بلند همه را به صلوات بر محمد و آل محمد دعوت می کند و مهم با جان و دل می گویند اللهم صل علی محمد و آل محمد . گوشه و کنار را که می نگری کسی از آن خودش نیست . یکی نماز می خواند ، یکی زیارت نامه ودیگری آرام و بی صدا اشک می ریزد ...
چشمها را می گشایی و می بینی مقابل ضریح منور قرار گرفته ای و باز هم بی اختیار اشک می ریزی و بی اراده دو دستت بالا می رود و همچون نیازمندان با گردنی کج یه راز و نیاز مشغول می شوی، شکر و سپاس ، طلب حاجت ، آرزوی دیدار و ... هر چه هست از ته دل است ، سرت را که می چرخانی می بینی همه مثل تو هستند، همه نیازمندند و همه وابسته و عاشق مهربانی مولا علی بن موسی الرضا (ع) . اینجاست که صدای گریه ها بلند و بلندتر می شود و طلب نیازها نیز عاشقانه تر، خوب که گوش می کنی می بینی خیلی از زبانها و لهجه ها را اصلا نمی شناسی و این همان عشق است که همه را از همه جا به اینجا کشانده ، ساعاتی را با او خلوت می کنی و اصلا متوجه ی گذر زمان نمی شوی ... لذتی می بری در این مدت ، از زیارت ضریح که فارغ می شوی یادت می آید که باید نذر فلانی و فلانی را در ضریح بیندازی، با مشقتی شیرین که توأم با لبخند و صلوات است جلو می روی و بدون اعلام نارضایتی از اینهمه ازدحامی که گرداگرد ضریح نمایان است کارت را انجام می دهی ، آهسته ، با تواضع و حالت تعظیم به عقب بر می گردی، گوشه ای دنج را گیر می آوری و زیارت نامه ای و نمازی و دعایی برای انبوه ملتمسین دعا ...
چند ساعتی هست که در حرم هستی ، بانگ اذان بلند شده است ، بوی خوبی از تهویه ی مطبوع به مشامت می رسد ، بوی خوش لیمو مشامت را روح و جان می دهد می دهد ، مهیّای نماز می شوی و در صفوف وصف ناشدنی نماز می ایستی و عشق را کامل می کنی . سبک شده ای ، آنقدر که دلت نمی خواهد از حرم بیرون بیایی اما با این امید که فردا نیز می توانی بیایی بر می گردی . و این حدیث من و تو او و ماست و همه ی عاشقان و شیفتگان آقا. کاش مزار شریف 10 امام دیگر نیز در ایران و در مشهد بود و همه می دیدند ما ایرانیان بهترین میزبان میهمانان ائمه ی اطهار هستیم
.
+ نوشته شده توسط غریب آشنا در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
21:33 |